شونزده سالم بود که به یه شهر دیگه نقل مکان کردیم . همون روزهای اول پسر یکی از همسایه ها خیلی توجهمو جلب کرد و به قول امروزیا شد کراشم. دو سه هفته بعد من یه دوست صمیمی پیدا کردم که بعد اشنایی بیشتر متوجه شدم با کراشم رفیقن یا بهتر بگم رلن. خیلی حالم گرفته شد اما خب هیچی نگفتم.اکثرا اوقات خودمو با علی تو لباس عروس دامادی تصور میکردم اما بعد حرفای مینا یادم میفتاد که از عشق علی به خودش میگفت .اینکه علی دیوونه مینا بود.اما مینا چندان علاقه ای به علی نداشت و با خیلی از پسرها تلفنی حرف میزد یا بعضا مدرسه رو میپیچوند و با پسرا قرار میزاشت.قلبم درد میگرفت وقتی میدیدم با کسی که اینقدر صادقه داره همچین رفتاری میشه اما باز هم به روی خودم نمیاوردم .ما شده بودیم هجده و علی شده بود ۲۰ سالش و میخواست سربازی بره . فک کنم دو ماه مونده به سربازیش بود که تصادفی متوجه خیانت مینا شد و مینا به بدترین شکل ممکن غرور و شخصیت علی رو له کرد و رفت .چقدر دلم میخواست اونروزا برم ارومش کنم اما نمیشد . از شانس بد علی ،ده روز بعد هم خیانت مادرش برملا شد و ضربه خیلی سنگینی خورد . نه تنها اون که کل خونواده اش ضربه دیدن . علی دو روز بعد عازم خدمت شد و تا پایان سربازیش به شهرمون برنگشت. و منی که روزها رو میشماردم تا دو سال تموم بشه و علی برگرده . یه روز که دیدم برگشته تمام وجودم شد هیجان ، خیلی فرق کرده بود چهره اش مردونه شده بود ، از اون شیطنت و سبک سری های قبل سربازی هیچی نمونده بود .به طرز عجیبی جذابتر شده بود و من با هر سری دیدنش قلبم میلرزید .اما کم کم شایعه رابطه علی با دخترا پخش شد اون زمان من دانشحو بودم و سعی میکردم تمام فکر و ذهنم پیش درسم باشه که نمیشد.رابطه علی با دخترا تموم نمیشد ، امروز با یکی فردا
برچسب:
نویسنده: نرگس پورحسین
تاريخ: دوشنبه
16 مرداد
1402 ساعت: 17:10